تبليغاتX
بگذریم
دلنوشته های من

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه پائی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز امده است

جستم از جا و در ائینه ی گنج

بر خود افکندم با شوق نگاه

اه لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره ی ائینه زه اه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لبهایم خشک

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هردم می کرد شتاب

نفسم نا گه در سینه گرفت

گوئی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی اشفته ی من

عطر سوزان اقاقیها را

تند و بی تاب دویدم سوی در

ضربه ی پاها در سینه ی من

چون طنین نی در سینه ی دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربه ی پاها لغزید و گذشت

باد اواز حزینی سر کرد........................
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:37  توسط afsaneh  | 




امشب از آسمان ديده ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذ ها

پنجه هايم جرقه مي كارد 

شعر ديوانه ي تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه ي من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ي من

آه بگذار زين دريچه ي باز

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

يگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم ، تو ، پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته درياييست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

كاش ياراي گف
بدوم در ميان صحرا ها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

بس كه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه ي تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست
-----------------------------

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:24  توسط afsaneh  | 

 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سرا پای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو

خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان ترا میدی

کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان چشم ترا میدیدم خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من 
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا میدیدی
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:23  توسط afsaneh  | 

 

                                             رنگ غروب تصويري از يادت را بر روح آشفته ام نقش مي  زند و کرانه هاي

درياي آرام چشمانم در رويايي که غرق در نظاره ي پيچ و تاب گيسوانت شده ،

با موجهاي اميد آشنا مي شود.

 روزهاست سينه ام با آتش فراقت مي سوزد ...

 

روزهاست که هر صبحدم مشتي از خاکستر  سينه سوخته ام را به دستان

مهربان نسيم سحرگاهي مي سپارم تا اگر سر بر آستان  مسير عبورت نهاد ،

 بر خاک قدمهايت بريزد.

 

پله پله تا اوج تجسم نگاهت پيش رفته ام  ولي رنگ نگاهت حجم آرزوهايم را در برگرفته و

طعنه غرور بر قامت افسرده خيالم مي کوبد.

 

غروب که با قهقهه مستانه اش از راه مي رسد ، دوباره بر اشکهاي تنهايي من مي خندد و

جاده ي انتظار را به طعنه برايم ، در آسمان نيلگون با خطوط مبهم و در رنگهاي افسرده

نقاشي مي کند .

 

و در آن لحظه بايدگلدان کوچک اميدم را روي تاقچه باريک انتظار در کنار پنجره خيالي يادت

بگذارم شايد شبنم مهربانيهايت دست نوازشي بر گلبرگهاي پژمرده نيلوفرهاي احساسم

بکشد.

 

غروب هم نمي تواند افسار روياهاي شيرين مرا در دست بگيرد ،

 

 هر چند هر روز برايم از باغچه هستي  رنگ هاي معصوميت و اندوه  به

ارمغان مي آورد ولي باز هم دلش برايم مي سوزد .

  آري اين غروب سنگ دل که خورشيد هستي بخش را از آغوش گلهاي وحشي

دور مي کند و در عمق دلِ سنگي و بي احساس خود مخفي مي سازد ،

 

 دلش برايم مي سوزد ...

 

 به چشمانم نگاهي مي اندازد ...

 

 و سرافکنده در زير باران سياهي شب  برايم دعا مي کند ...

 

صداي دعايش را در لابلاي زوزه بادهاي سرد زمستاني هر شب حس مي کنم...

 و شب...

 

اين تن پوش سياه آسمان...

 

آيينه تمام نماي رخساره خندان ستاره ها...

 

دوستش دارم...

 

شب را مي گويم...

 

شب در آغوش سکوت و سياهش هزاران ستاره خندان را جاي داده

 

دوستش دارم ،‌

 

چون هر شب آغوش مهربانش را برايم مي گشاد تا  در کوچه پس کوچه هاي

لحظات تاريکش به دنبال  رد پايي از تو باشم.

چه شبها که در اين کوچه هاي تنگ و باريک ، عطر عبورت مرا سرمست مي کند

 و چشمانم را تا خود صبح به کرانه بودن مي سپارم تا شايد  در لابلاي سوسوي

ستاره هاي خندان مسير نوراني عبورت را بيابد ...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط afsaneh  | 

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست 

تا اشاراتِ نـظر، نامه رسان من و تست 

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست 

 روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید 

حالیا چشمِ جهانی نگران من و تست 

گرچه در خلوتِ رازِ دل ما کس نرسید 

همه جا زمزمه عشقِ نهان من و تست 

اینهمه قصه فردوس و تمنای بهشت 

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست 

 نقش ما گو ننـگارند به دیباچه عقل !

هر کجا نامه عشق است ، نشان من و تست 

سایه ! ز آتشکدة ماست فروغ مَه و مِهر

 وه از این آتش روشن که به جان من و تست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط afsaneh  | 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خک
هستیم ز آلودگی ها کرده پک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:34  توسط afsaneh  | 


به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه-
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟

به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟
یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سفید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو-
به چه مانند کنم...؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:54  توسط afsaneh  | 

دوستی

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

- دانسته -

بيازارد!

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطرافشان

گلباران باد .

 

 

.

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:49  توسط afsaneh  | 

برای تو می نویسم برای تو که

رنگ لحظاتم  شده ای 

برای تو که زیباترین رنگهایی

رنگی و دور از رنگارنگی

برای تو که زندگی با تو معنا و معنا با تو زندگی می کند

برای تو که هدیه ای برای تمامی صبوریهایم هستی

برای تو که هنوز نمی دانم از کجاو چگونه آمدی

وتنها یک روشنی هستی در ورای تمامی تاریکیها

تو را میخوام تا ابد تا بودن تا هستن و برای تمامی تا هایم

و آرزو می کنم جزیره ای باشی ناشناخته

ودری باشی که تنها کلید دارت من باشم

هر چند این را خودخواهی من بدانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط afsaneh  | 

من ته باغ کسی را دیدم

که به دستش سبدی خاطره داشت

داشت در پای چناری غمگین

تخم آواز قناری می کاشت 

دیدم او را که در آن گوشه ی باغ

دست در گردن گلها انداخت

سوز می آمد واو شالش را

روی یک پیچک تنها انداخت

برف را از سر یک بید تکاند

 دست یخ بسته ی او را ها کرد

زیر آن بید دو زانو زد و بعد

با یخ روی گلی دعوا کرد

زیر سنگینی یخها وقتی

 کمر ترد اناری خم شد

دل او نیز ترک خورد وشکست

 چهره اش غم زده و در هم شد

 وقتی از باغ جدا شد دیدم

 صورتش خیس و دلش غمگین بود

سبد خاطره اش را بخشید

به کلاغی که لب پرچین بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:42  توسط afsaneh  |